حکایت جالب و شنیدنی : مرد کوفی و کودکان

epubmihan12 #داستان 6 سال پیش

متن کامل

یکی از بزرگان حکایت می‌کرد که شبی به خانه مردی خسیس از اهالی کوفه وارد شد. آن مرد کودکانی خردسال داشت. چون ایشان بخفتند و پاسی از شب بگذشت، آن مرد برمی‌خاست و هر ساعت کودکان خود را پهلو به پهلو می‌گرداند. چون صبح شد، مهمان از او پرسید: دیشب دیدم که تو اطفال خود را پهلو به پهلو می‌گردانیدی، چه حکمتی در این کار بود؟
مرد گفت: کودکان من در آغاز شب طعام خورده و خوابیده بودند و چون بر پهلوی چپ خفته بودند، ترسیدم اگر همچنان تا صبح بخوابند، آنچه خورده باشند زود هضم شود و صبح زود گرسنه شوند. خواستم که آن غذا در معده ایشان باشد تا صبح زود با خواهش غذا مرا آزار ندهند.

تجربه‌های دیگران

هنوز کسی تجربه‌اش را اینجا ننوشته.

اولین نفر باش — یا از یوز رایگان شروع کن.

تو هم تجربه‌ات را بگو

+1 یوز

رایگان است. بعد از بررسی کوتاه منتشر می‌شود و یوز به حسابت می‌آید.

برای نوشتن تجربه باید وارد شوی.

ورود ثبت‌نام رایگان