epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه مشقاتو تمیز بنویس معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!فردا مادرت رو میاری مدرس... 15 0 2 204 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه هدایایی برای مادر چهار برادر، خانه اشان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر، قاضی و آدم های موفقی شدند. چند سال بعد، آن ها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد، صحبت کردن.اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم. دومی گفت: من تماشاخانه(سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری د... 13 0 1 172 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه هدیه پادشاه اسپانیا که فوت کرد، پسر بزرگش «آرتور» که ولیعهد بود، به پادشاهی انتخاب شد و چند روز پس از خاکسپاری پادشاه ظالم، مراسم تاجگذاری شاه جدید برگزار گردید.سپس بنابر سنت قدیمی دربار، مراسم تقدیم هدیه به پادشاه شروع شد. مراسمی که طبق سنت دربار اسپانیا، تمام افراد شاغل در قصر هدیه ای هر چند کوچک و نا چیز به پادشاه جدید می دادند.«آرتو... 15 0 2 296 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه مدیر و مهندس مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"مرد روی زمین: "بله، شما در ارتفاع حدودا ۷متری در طول جغرافیایی ۱٨ 24 87 و عرض جغرافیایی 37 21 41 هستید.مرد با... 10 0 0 120 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه هدیه کدخدا واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارایه داد. کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت: روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر!واعظ شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانه ی کدخدا رفت و از کیسه های برنج سراغ گرفت.کدخدا گفت: راستش برنجی در کار نیست. آن روز منبر جالبی رفتی من خیلی خوشم آمد و گفتم من هم یک چیزی بگویم ... 9 0 0 148 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه عشقم از دیوانه ای پرسیدند: چه کسی را بیشتر دوست داری ؟دیوانه خندید و گفت: ”عشقم” را…. !گفتند : عشقت کیست؟گفت: عشقی ندارم....!!!خندیدند و گفتند: برای عشقت حاضری چه کارها کنی؟گفت: مانند عاقلان نمی شوم، نامردی نمی کنم، خیانت نمی کنم، دور نمی زنم، وعده سرخرمن نمی دهم، دروغ نمی گویم و دوستش خواهم داشت، تنهایش نمی گذارم، می پرستمش، بی وفایی ن... 9 0 0 93 5 سال پیش