yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه کارت اعتباری یه خانم رفت خرید...وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه، صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید...او (صندوقدار) نتونست کنجکاوی (فضولی) خودشو کنترل کنه...سوال کرد:شما همیشه... 27 0 4 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه ادعای خدایی فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد.روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.فرعون یک روز از او ... 30 0 4 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه دوقلوهای همسان دو برادر دوقلو بودند که به سختی میشد آن دو را از یکدیگر تشخیص داد. این دو برادر سالها پیش خانواده خود را از دست داده بودند. یکی صاحب چند فروشگاه زنجیرهای بزرگ طراح... 16 0 4 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه سه شپش یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی میکردند. یک روز یک جلسهی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، بب... 16 0 4 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه سکه در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند.فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه... 16 0 3 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه لعنت به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!»لبخند زد.پرسیدم: «چرا می خندی؟»پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد.»پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی... 17 0 3 6 سال پیش